حسن مرسلوند
277
زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي )
پاره كردند و چون در آنها هم چيزى نيافتند ، از اهل خانه استنطاق كردند و چون مطمئن شدند كه پدر ما در منزل نيست ، از خانه بيرون رفتند و از فردا جارچى در كوچه و بازار راه افتاده بود و داد مىزد هركس سر حاج ميرزا احمد را بياورد به او جايزهء طلا داده خواهد شد ؛ اما پدرم همان شب كه سربازها به منزل ما ريختند از كربلا شبانه با اسب به نجف رفتند و در نجف هم نماندند . » حاج ميرزا احمد كفايى ادامهء ماجرا را اينطور بازگو كرده است : « اگر من در نجف مىماندم بدون شك جانم در خطر مىافتاد . ازاينروى با عدهاى از شيوخ عرب كه با من عليه انگليسها جنگيده بودند ؛ از نجف با شتر به سمت مكه رفتيم ، ولى انگليسها در همه جا دنبال ما بودند ؛ حتى در راه مكه يادم مىآيد يكبار يك هواپيماى نظامى انگليسى كه مشغول تجسس بود در آسمان از دور پيدا شد و ما همه به زير شترها رفته خود را پنهان ساختيم . يكبار هم نزديك بود در صحراهاى سوزان حجاز از تشنگى بميريم ، چون ذخيرهء آب ما پايان يافته بود . قضا را نزديك غروب هوا ابر شد و باران آمد و ما هرچه ظرف داشتيم بيرون گذاشتيم تا از آب پر شود ؛ حتى شترها هم تشنهشان شده بود ، زيرا با زبان خود قطرات آبى را كه روى باديههاى مسى برجا مانده بود مىليسيدند . . . » حاج ميرزا احمد كفايى يك سال در مكّه ماند و در آنجا ميهمان شريف مكّه ، پدر ملك فيصل اول بود و پس از آنكه ملك فيصل از مكّه به عراق رفت و پادشاه شد ، او هم از مكّه به عراق بازگشت . در عراق مجددا با همكارى روحانيون ، عليه انگليسها به فعاليت پرداخت ؛ تا اينكه انگليسها در سال 1302 خورشيدى همهء علماى دينى را از عراق به ايران تبعيد كردند و او هم جزو آنان بود . پس از اينكه روحانيون تبعيدى به عراق بازگشتند ، آيتالله كفايى در ايران ماند و در شهر مقدس مشهد ساكن شد . در زمان رضا شاه ، علىرغم سختگيريهايى كه از جانب دستگاه حكومتى نسبت به حوزههاى دينى و روحانيون مىشد ، او در مشهد حوزهء درسش را محفوظ نگاه داشت . آيتالله كفايى خاطرات دوران مبارزه در ايران را اينطور بازگو مىكند : « در آن زمان ، دولت ، تمام مدارسى را كه طلاب علوم دينى در آن تحصيل مىكردند تصرف كرده بود . مدرسهء باقريه ، مدرسهء دخترانه شده بود . مدرسهء دودر را بسته بودند و